تبليغاتX
زجر

زجر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 12:16  توسط غ+م  | 

 

این وبلاگ برای همیشه بسته میشود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 12:48  توسط غ+م  | 

 

سلام ب همگی اینم یه اطلاعات مختصری از شهرم

 

 

 

                                             کلیک کن و شیراز و بشناس 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 12:57  توسط غ+م  | 

گاهي خيال مي کنم از من بريده اي

 

 

بهتر ز من براي دلت برگزيده اي

 

 

از خود سوال مي کنم ايا چه کرده ام؟

 

 

در فکر ميروم که تو از من چه ديده اي؟

 

 

از من عبور مي کني و دم برنمي زني

 

 

تنها خوش است دلم که شايد نديده اي

 

 

يکروز مي رسد که در اغوش گيرمت

 

 

هرگز بعيد نيست ، خدا را چه ديده اي؟!!!...

 

 

 

 

 

در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز ...
مرده اي در آن دفن نمي شود ...


زنده ها ...


با قدمهايي رنگين از علف ...


به روي تپه مي آيند تا ...


نوشته هاي روي سنگهاي قبر را بخوانند ...


گورستان هنوز زنده ها را به سوي خود مي کشد ...


اما ديگر هرگز مرده اي به آنجا نمي آيد ...


و اين اشعار همه جا به چشم مي خورد :

 

آنهايي که امروز ...


زنده به اينجا مي آيند ...


تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...


فردا مرده خواهند آمد ...


تا بمانند ...

 

سنگ قبرها ...


که اينچنين با يقين از مرگ سخن مي گويند ...


هميشه در حيرت اند ...


که چرا ديگر هرگز ...


مرده اي از راه نمي رسد ...


و پرهيز و امتناع مردم از مردن براي چيست ؟

 

آسان ميتوان شوخ طبعي کرد ...


و به سنگها گفت :


مردم از مردن بيزارند ...


و ديگر هرگز نمي ميرند ...

 

به گمانم آنها اين دروغ را باور مي کنند ...


سنگهاي قبر ...


در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز مرده اي در آن دفن نمي شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 22:50  توسط غ+م  | 

عشق با اینکه کلمه ای سه حرفی و کوتاه است اما معنی آن در بر گیرنده ی کل دنیاست٬ کل زندگی ست. 

وقتی می گویی عاشقتم به معنی آن باید پی برده باشی .......!!!!

روزی از ۳ تا پروانه می پرسند که هر کدام از شما چقدر عاشق شمع هستید؟ 

اولین پروانه می رود نزدیک شمع و مقداری از بالش را می سوزاند و می گوید : من در این اندازه عاشقم. 

دومین پروانه می رود شمع و یکی از بال هایش می سوزد و می گوید‌: من نیز در این اندازه عاشقم. 

اما سومین پروانه پیش از اینکه نزد شمع رود می گوید شماها عاشق نیستید عاشق واقعی منم.آن دو پروانه

 خندیدند اما وقتی که سومین پروانه رفت نزد شمع و کامل سوخت آن ها فهمیدند که او راست می گفت.!آنها

 عاشق نیستند فقط ادعای عاشقی می کنند...!  

تو نیز عاشق نیستی...!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 17:43  توسط غ+م  | 

 

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام

 وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم ، تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد …

حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که

 من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون

 حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی

 نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند

 قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!


دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم

چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام

 بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..


آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت

 حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 17:22  توسط غ+م  | 

  

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني

 كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: “بايد ازشما عكسبرداري

بشود تا جائي از بدنت آسيب و شكستگي نديده باشد.


پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.


پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و

 صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!


پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر

 دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!


پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف

صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:


اما من كه مي‌دانم او چه كسي است..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 22:17  توسط غ+م  | 

خواستم داستانی بنویسم ٬قلم نعره کشید ٬کاغذ پاره شد ٬افکارم در هم گسیخت  

همه از من تقاضای سکوت کردند قلم می دانست که شرح دردها و غمها را به صورت لغات نقاشی کند .

افکارم می دانستند که از در همی مانند زنجیری سر در گم می شوم .

کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شوم ومن خاموش٬سکوت را بر گزیدم .

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردندو قطره های اشک و اندوه دل مثل باران بهاری ٬ ارمغان کویر

گونه هایم شدند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 20:12  توسط غ+م  | 

pure love

pure love

تنها عشق و تنها ازدواجی که پایدار و دائمی باقی خواهد ماند آن عشقیست که
 
 
 خداوند پشت و پناهش باشه .زندگی و عشقی که بخاطر احساسات زود گذر و دنیا
 
دوستی و ... باشه خیلی زود به بن بست و شکست منتهی میشه اما آن عشقی که
 
خداوند بر آن نظارت داشته باشه جاودانه است . تنها عشق واقعی در جهان عشق به
 
 خالق یکتاست که باقی همه سرابی بیش نیست .برای تمامی دختران و پسران
 
عاشق دعا میکنم که با عشقی پاک و خدایی به هم برسند و با توکل به خداوند متعال
 
 به زندگی ادامه دهند اما باز هم تاکید میکنم خدا را در زندگی از یاد نبرید که
 
مطمئنا اگر چنین عشقی داشته باشید شکست سختی نخواهید خوردپاینده
 
      باشید
 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 19:26  توسط غ+م  | 

     

                 

 

   من

                              هر روز

                                      تو را مرور میکنم

                                              این کتاب زندگانی

                                                         تا کی؟

                                                              ورق خواهدخورد

از محبت بس که دیدم رنج ومحنت

                                فرق محنت را ندانم از محبت

                                                                      

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را     که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم   به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم      

  سیه شد از ان زندگانی من...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 14:43  توسط غ+م  | 

 

دیگه رو شونه های من       جایی نمونده واسه تو

همین الان می خوام بگم      از جلوی چشام برو

بزار دیگه تنها بشم           تو سرزمین بی کسی

دیگه نمی خوام که بگم      برای من مقدسی

اگر فردا زراه نمی آمد   من تا ابد کنارتو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را    در آفتاب عشق تو می خواندم

  در پشت شیشه اتاق تو       آن شب نگاه سردو سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ذلمت    گویی به عمق روح تو راهی داشت

رنگه چشای روشنت     مثل ستاره تو شبه

این دل بی قرار من   واسه نگاهت می تپه

اما دیگه نمی تونم    یه لحظه اینجا بمونم

                           می خوام تا آخرین نفس         

 شعرای غمگین بخونم

شعرای غمگین بخونم

شعرای غمگین بخونم

شعرای غمگین بخونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 20:30  توسط غ+م  | 

سلام  به همگی از همتون عذر میخوام که یه مدتی  نبودم

 رفته بودم کربلا جای همتون دعا کردم

بخصوص شما عاشقا  که هنوز مزهی تنهایی رو نچشیدین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 13:19  توسط غ+م  | 

نيسـتي دارم دق مي کنـم       نيسـتي دارم مي پــوســم

       عکسهاتو من يکي يکي       بـــر مي دارم مي بـوسـم

             پـــيـــرهـن يـادگاري تــو       هر شب دارم بو ميکــنــم

        بـــراي بـــــرگـشـتـن تــو       بـه آسمون رو مي کـنــم

  از خدا مي خوام دوبـاره       تــو رو بـبـيـنـم روبـــروم 

قسم بـه اشک حسرتـــم       فـقـــط هـمـيـــنــــه آرزوم

       نیستی دارم دق می کـنم       نـیـستــی دارم می پـوسـم

             عکساتو من دونه دونه       بــر می دارم می بــــوسـم

        يـــه عـالمه گــل ميــارم       هـمه رو پــر پـر مي کنــم  

  هرشب دارم همينجوري       بـا تـنهايـيـم سـر مي کـنـم

تـمــوم اشکــام ٬ هديهء       نـبـودنــــت کــنـــار مــــن

       نمی دونی چی میــگـذره       بــه قـلـب بـی قـرار مـــن

             وای که چقد سخته بـرام       ثـانــیـــه ها بـــــدون تـــو

        دلم می خـواد باز بـبـیـنم       چشمــای مهــربــون تـــو

  نیستی دارم دق می کنـم       نـیـستـی دارم می پــوسـم

عکساتو من دونه دونـه       بـــر می دارم می بــوسـم

        یـــه عــالــمه گل میـارم       هـمـه رو پـر پر می کنــم  

             هرشب دارم همینجوری       بـا تـنهایـیـم سر میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 21:20  توسط غ+م  | 

محرم حسینی

sms  محرم

 

sms, پیامک, اس ام اس ماه محرم

 

 

قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد
------------------

تسليت محرم - ماه محرم 1430
------------------

عالم همه قطره و درياست حسين ، خوبان همه بنده و مولاست حسين ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسين
------------------

تسليت محرم - شهادت امام حسين
------------------

عالم همه محو گل رخسار حسين است ، ذرات جهان درعجب از كار حسين است . داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ، يعني كه خداي تو عزادار حسين است
------------------

تسليت محرم - اس ام اس ماه محرم
------------------

آبروي حسين به كهكشان مي ارزد ، يك موي حسين بر دو جهان مي ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست ، گفتا كه حسين بيش از آن مي ارزد
------------------

تسليت محرم - پيامک ماه محرم
------------------

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض ميكنم
------------------

تسليت محرم - اس ام اس محرم
------------------

اي وجودت عشق را معناي حسين عالمي يك قطره تو دريا حسين فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي گم
------------------

تسليت محرم - sms moharram
------------------

پرسيدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهي كشيدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چيست محرم؟باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولادآدم است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 11:13  توسط غ+م  | 

 

  

گل بي وفاي من

وقتي براي اولين بار ديدمت 

عشقت به دلم نشست 

شدم عاشق صدات مهرت به دلم نشست 

اون شب مهتابي رو يادت مياد ؟  

با تو گفتم راز دلمو 

گفتم كه عاشقت شدم  

به عشق تو بنده شدم 

با ديدنـت زنـده ش‍‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ـدم 

يادم آيد كه تو هم خنديدي و

 گفتي: منم عاشقت شدم 

از اون شب  

تو شدي گل من منشدم گلدونه تو 

گل من يادت مياد  

گفتي با توام هميشه  

ريشه هام از دل تو جدا نميشه  

وقتي اون روز باغچه رو ديدي  

ريشه هات لرزيد تو دلم 

اون شب شوم رسيد 

شب بد با رعد و برق 

هوا داشت گريه ميكرد  

شايد به بخت بد من 

اره گلم آسمون از دل تو خبر داشت

 

ميدونست دل تو هوايه باغچه رو داشت

 

منو كُشتي امّا خدا كنه زنده باشي 

تويه باغچه تا ابد پاينده باشي

 

حالا اين گلدون سرد ديگه داره ميميره

 

بادل شكسته واسه تو اي نوا رو مي خونه

 

گل بي وفايه من

              خدا حافظت باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 13:2  توسط غ+م  | 

 

کبوتر شد و رفت

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت


                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم


                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود


                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد


                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد


                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:26  توسط غ+م  | 

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینهههههههههههههههههههه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 18:14  توسط غ+م  | 

 

نشانی من.........

 

 

من نشانی از تو ندارم

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

                      خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

کناربیدمجنون خزان زده

و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

درکلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید بابغضی کویری

که غرق عصاره ی انتظار

پشت دیوار غم هایم نشسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 19:11  توسط غ+م  | 

 

 

ای همنفس با من بمان

 

ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم

این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم

دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است

در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم

من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم

من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم

با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند

چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم

دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی

اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم

تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت

امشب در این خلوت امید های های گریه دارم

زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم

در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم

بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم

با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:23  توسط غ+م  | 

ببخشید که این دو پست با بلاگم همخونی نداره  سفارش داده بودن

دعای خالصانه یک کودک:خدایا، لطفا برای خانمهای فقیری که توی کامپیوتر بابام

هستند لباس بفرست !!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 20:47  توسط غ+م  | 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 


عشق واقعی

 


 
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .

دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

 

 

          تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

       تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

یه داستان غم انگیر عاشقانه...

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام...


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند


اشک مادرانه

 

 

پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟

مادرش گفت: چون من زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم.

مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.

او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.

و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.

به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.

و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد.این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.

خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است.

زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد ...


روزگار عجیبیست نازنین ....

 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 خب طبيعي است که يک روزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

 

 


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته
 
 بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به
 
من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
 
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
 
 عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من
 
خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش
 
رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم
 
که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ،
 
خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
 
عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با
 
من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی
 
هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر
 
و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار
 
در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان
 
 
همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل
 
من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی
 
داشتیم " .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
 
عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم
 
روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها
 
روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
 
اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به
 
سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت
 
و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ،
 
متشکرم.
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
 
عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من
 
 
دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من
 
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو
 
میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من
 
عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی
 
خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ،
 
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو
 
نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
 
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به
 
این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه
 
که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی
 
ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
 
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."


 

**********پشت يك پنجره ي بسته و زرد !**********

تو صداي غم دلگير مرا مي شنوي
پشت اين چهره ي من
چهره مبهم يك صورتك گريان است
تو صداي نفس خيس مرا مي شنوي
تو فقط مي شنوي
پشت يك پنجره بسته و زرد
زندگي مي كنم امابي تو…
آن طرف كوچه و ديوار به غمهاي دلم مي خندند
پنجره بسته و تو دور
وليكن اينجا
پشت اين پنجره هر لحظه به اميد تو من مي مانم
آنقدر مي مانم، تا كه يك لحظه ناب
وقت ديدار تو و، گذر از كوچه ما
از پس پنجره ها سر برسد
و نگاه تو به قاب دل من خانه كند
آرزوي من دلخسته همين آمدن است
حتم دارم كه صداي دل بي تاب مرا مي شنوي...


 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 13:51  توسط غ+م  |